ماجراهایی از ملانصرالدین


 

16-سركه ی هفت ساله:

شخصی نزد ملا آمد و پرسید : می گویند شما سركه هفت ساله دارید آیا راست است؟ملا جواب داد بله ، آن شخص گفت: خواهش می كنم یك كاسه به من بدهید.ملا گفت: عجب ، اگر می خواستم آن را به هر كس بدهم كه یك ماه هم نمی ماند و هفت ساله نمی شد.!


 

17-قربانی:

ملا پیراهنش را روی طناب بالای بام آویخته بود. اتفاقا" باد سختی وزید و پیراهن را به میان حیاط انداخت. ملا به زنش گفت: بایستی گوسفندی قربانی كنیم. وقتی زنش علت این كار را پرسید ملا گفت : برای این كه من میان پیراهن نبودم و گرنه چیزی از من باقی نمی ماند.


 

18-مزد حمالی:

روزی ملا باری به دوش حمالی گذاشت كه همراهش به منزل بیاورد. دربین راه حمال گم شد و هر چه گشت او را نیافت تا ده روز كارش جستجوی او بود بالاخره روز دهم با جمعی از دوستانش از كوچه می گذشتند كه چشمش به آن حمال افتاد كه بار دیگری به دوش دارد به دوستانش گفت: این همان حمال است كه من در تعقیبش هستم . ولی بدون این كه به حمال حرفی بزند، از آن جا دور شد . دوستانش پرسیدند: چرا از حمال باز خواست نكردی و بارت را مطالبه ننمودی ؟ گفت: فكر كردم اگر اجرت این ده روز حمالی را از من بخواهد چه كنم؟

بقیه در ادامه مطلب»

 


 

19-كلاغ و صابون:

روزی زن ملا رخت می شست كه ناگهان كلاغی صابون را برداشت و بالای درختی برد. ملا را صدا زد و گفت:بیا كلاغ صابون را برد. ملا با بی اعتنایی گفت: می بینی كه لباس بچه كلاغ از ما سیاه تر است، پس احتیاج او به صابون بیشتر است.


 

20-لباس نو:

روزی ملا به ضیافتی رفت و چون لباس های كهنه و معمولی خود را پوشیده بود كسی به او اعتنایی نكرد و محل مناسبی به او نشان نداد.ملا ملتفت این امر شده. آهسته از آن جا بیرون آمد و به خانه خویش رفت لباس فاخری پوشید و مراجعت نمود. این بار صاحب خانه با احترام تمام از او پذیرایی نمود و او را در صدر مجلس نشاند.چون هنگام نهار شد و مهمانان بر سر سفره حاضر شدند ملا آستین لباسش را به غذا نزدیك كرد و گفت آستین نو بخور پلو .) حاضرین تعجب كردند و سبب را جویا شدند.ملا گفت: چون در این جا به لباس من احترام گذاشتند ، نه به خود من، پس بنابراین لباس من باید غذا بخورد نه من!!


 

21-نقل مكان:

شبی ملا در خانه خود خفته بود كه دزدی كم روزی وارد شد ، مختصر اثاثیه او را جمع كرد و به دوش كشید و بیرون رفت. ملا نیز بر خاست و رختخواب را بر داشت و دنبال دزد به راه افتاد تا هر دو وارد منزل دزد شدند. دزد او را دید و با تشدد گفت : این جا چه می كنی ؟ ملا گفت: هیچ، بنده تغییر منزل داده ام ، اجرت حمالی شما نیز حاضر است.


 

22-شكر خدا:

شبی ملا به حیاط رفت، دید دزدی در گوشه حیاط ایستاده. زنش را صدا زد و تیر و كمانش را خواست . زن آن را آورد و ملا تیری به جانب دزد رها كرد و گفت:دیگر تا صبح كاری ندارم.چون صبح شد ملا به سراغ دزد آمد، دید دزد همان قبای خودش است كه به میخ آویزان بوده و تیر هم به قبا خورده و آن را سوراخ كرده است.پس به زنش گفت: شكر خدا كن كه خودم در میان قبا نبودم و گر نه من هم به جای دزد مرده بودم.


 

23-معما:

روزی شخصی تخم مرغی در دست خود پنهان كرد و از ملا پرسید: اگر گفتی در دست من چیست آن را به خودت می دهم تا با آن خاگینه درست كنی و بخوری. ملا گفت: قدری راهنمایی كن. آن شخص گفت: از مشخصات آن این است كه اطرافش سفید و داخل آن سفیدی ، زرد رنگ است. ملا پس از كمی فكر كردن گفت: فهمیدم، شلغمی است كه درون آن را خالی كرده و در آن هویج كار گذاشته اند.


 

24-تجارت ملا:

روزی ملا از بازار عبور می كرد، از او پرسیدند كه امروز سوم ماه است یا چهارم؟ گفت: نمی دانم، چون مدتی است كه تجارت ماه نكرده ام!


 

25-شما چرا:

روزی ملا كنار نهر آبی نشسته بود كه ده نفر نابینا به او رسیدند و گفتند: در مقابل دریافت نفری یك دینار ما را از نهر بگذران.ملا 9 نفر را رد كرد و هنگامی كه داشت نفر آخری را از آب می گذراند ناگهان نابینای بیچاره داخل آب افتاد. با سر و صدای او بقیه متوجه غرق شدن او گردیدند و بانگ بر آوردند كه چرا مواظب نبودی و موجب غرق شدن برادر ما گردیدی؟ ملا در جواب گفت: من یك دینار ضرر كرده ام شما چرا ناراحتید و داد و فریاد راه انداخته اید؟!!


 

26-ماه كهنه:

شخصی از ملا سئوال كرد : این ماهی كه هر ماه نو می شود، كهنه ی آن را چه می كنند؟ملا در جواب گفت:ای احمق، هنوز این مطلب را نفهمیده ای؟ماه های كهنه را خرد می كنند و با آن این ستاره ها را می سازند كه در آسمان است.


 

27-بسیار بد:

روزی ملا بر سر سفره امیر حاضر بود پس از صرف غذا امیر از ملا پرسید:چگونه غذایی بود؟ ملا گفت: بسیار بد. امیر فرمان داد تا او را بزنند. ملا به فریاد در آمد كه برای یك بار بد بود. ولی اگر بار دیگر بخورم بسیار غذای لذیذی است. امیر او را بخشید و مقرر كرد تا شام هم به او بدهند.


 

28-وزن گربه:

روزی ملا سه كیلو گوشت خرید و به خانه برد كه زنش غذایی درست كند. زن ملا گوشت را كباب كرد و با زن همسایه با فراغت خوردند . چون ملا به خانه آمد و غذا خواست زنش گفت: مرا ببخش كه غافل شدم و گربه تمام گوشت ها را خورد. ملا گربه را گرفت و در ترازو گذاشت و دید سه كیلو بیشتر نیست پس خطاب به زنش گفت: ای بد جنس این وزن سه كیلو گوشت ، پس وزن گربه كجاست؟!


 

29-پشیمانی:

شبی ملا در خواب دید كه كسی 9 دینار به او می دهد. ملا به او گفت: كه الاكرام بالاتمام ، ده دینارش كن . در این اثنا از خواب بیدار شد و چیزی در دست خود ندید. از گفته خود پشیمان شد. فورا" چشم بر هم نهاد و دستش را دراز كرد و گفت: همان 9 دینار را بده قبول دارم.


 

30-مریض شدن ملا:

وقتی ملا مریض شد جمعی از اقوامش به دیدن او آمدند، نشستند و خیال رفتن نداشتند. ملا كه به تنگ آمده بود برخاست و گفت: خداوند مریض شما را شفا داد، برخیزید و به خانه بروید.


 

 پایان

๑۩۞۩๑๑۩۞۩๑